يک بازرگان موفق و ثروتمند ،از يک ماهی گير شاد كه در روستايی در مكزيک زندگی می كرد و هرروز تعدادكمی ماهی صيد می كرد و می فروخت پرسيد : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهی بگيری ؟
ماهی گير پاسخ داد: : مدت خيلی كمي
بازرگان گفت : چرا وقت بيشتری نمی گذاری تا تعداد بيشتری ماهی صيد كنی؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد برای سير كردن خانواده ام كافی است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كنی؟
ماهی گير جواب داد: با بچه ها يم گپ می زنم . با آن ها بازی ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتری ماهی بگيری می تواني با پولش قايق بزرگتری بخری و با درآمد آن
قايق های ديگری خريداری كنی آن وقت تعداد زيادی قايق براي ماهيگيری خواهی داشت .
بعد شركتی تاسيس می كنی و اين دهكده كوچک را ترک می كنی و به مكزيكوسيتی می روي و
بعدها به نيويورک وبه مرور آدم مهمی می شوي .
ماهی گير پرسيد : اين كار چه مدتی طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .
و بازرگان ادامه داد: در يک موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشی و اين كار ميليون ها دلار نصيبت می كند.
ماهی گير پرسيد : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا می رسد . به يک دهكده ی ساحلی می روی براي تفريح ماهی گيری ميكنی . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دو...
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:22  توسط امین
|
دلم گرفته از اين قفس
ديگه هوس ريشه ی عشق را سوزنده
معنی ديگه نداره عاشقی
ريشه ی عشق را خشكنده
زندگی شده يه واژه ی بی معنی
لعنت به دوست داشتن های دروغی
فقط خيانت اين شده هدف نهايی
فردايی نيست به جز جدايی
بايد فرار كرد از قفس
شيشه ها را شكست
نمی شه بی تفاوت نشست
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:38  توسط امین
|
از ستاره ی مجنون :
و اسمان دل گرفته بود
زبان پر از سکوت بود و غم
زمان پر از ماتم
و در پس نگاه ؛ غروب واژه ها
و در گلوی من ؛ خموشی صدا
وهیچ کس نبود
و هیچ کس ندید
زمین پر از وجود های پست بود و پلید
بشر نگاه عطشناک یک گیاه را نمی فهمید
بشر به طنز و فکاهی دگر نمی خندید
کسی نمی دانست
چرا بشر همیشه غمگین است
کسی نمی فهمید
که عشق تسکین است
زمین نمی دانست
که می توان برای کسی شادمانه غمگین شد
و از نگاه کسی بی قرار و شرمین شد
کسی نمی دانست
کسی نمی فهمید
و زندگی شبیه نبودن بود
و من در این هبوط
در این غم و سکوت
شبی دلم لرزید
شبی در اسمان همیشه تاریکم , درخششی دوید
ویک نشانه بود
کسی چه می دانست
که او بسان یک ستاره بود
ستاره بود؟
کسی نمی داند
ولی نشانه بود
و من دلم لرزید
شبی دل من غرق باد و باران شد
شبی دل من بی قرار و گریان شد
شبی وجود من برای کسی لرزید
شبی نگاه من ز نبود کسی ترسید
شبی دل من طعم عشق را فهمید
شبی تمامی هستی ز بودنم خندید
و من آن شب دوباره برگشتم
و من آن شب دوباره زندگی کردم
و من آن شب دوباره بچگی کردم
دوباره با در و دیوار تا دم صبح
دوباره درد دل و همدلی کردم
و مرغ شب پرید
ولی کسی ندید
ولی کسی شاید, مرا نمی فهمید
وباز
کسی نمی دانست
کسی نمی فهمید
کسی چه می دانست
که مرغ شب پرید!
.~*` `*~.اردیبهشت85 .~*``*~.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:23  توسط ستاره مجنون
|
روزی مردی خواب عجيبی ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايی را که توسط پيک ها از زمين می رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسيد، شما چه کار می کنيد؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحويل می گيريم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را ديد که کاغذهايی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پيک ها يی به زمين می فرستند. مرد پرسيد: شماها چکار می کنيد؟ يکی از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستيم. مرد کمی جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمی که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولی عده بسيار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافی است بگويند: خدايا شکر!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:20  توسط امین
|
تا تو رفتی همه گفتند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
وبه ناباوری و غصه من خندیدن
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می دیدی
که در این عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایی ست
و بدانی که....
از دل نرود هر انکه از دیده برفت
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:17  توسط محسن
|
من
صبورم اما ...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را ، به غم غربت چشمان خود می بندم
من صبورم اما ...
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم
من صبورم اما ...
آه ... این بغض گران صبر چه میداند چیست
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:50  توسط محسن
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی
. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:33  توسط امین
|
میدوزم
شادی را به غم
زیاد را به كم
درخت را به ریشه
گاهی را به همیشه
ستاره را به آسمان
زمین را به كهكشان
كهنه را به نو
و
.
.
.
خودم را به تو...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:57  توسط محسن
|
وقتی قطار وارد تونل می شود و همه جا تاریک می شود شما بلیط خود را به کناری نمی اندازید و خود را به بیرون پرت نمی کنید بلکه روی صندلی خود می نشینید و به مهندس سازنده اطمینان می کنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:55  توسط محسن
|
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد...
(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:51  توسط محسن
|
در زندگی باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شیشه میكوبی ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بیایی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:45  توسط محسن
|
غمگين تر از زمستان كيست؟ پاييز.......... او هيچ گاه بهار را نديده است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:36  توسط محسن
|
تا کی به امید فردای پر از مهربانی فال بگیرم با حافظ ؟؟ تا کی از فرصت استفاده کرده و یک دل سیر گریه کنم لابه لای بارانها ؟؟؟ هنوز صدای آوازهایت از دفتر دلم پاک نشده است... و خط خطیهای نگاهت !!!
آنقدر آه کشیدم و نگاه کردم به ابرها که آسمان رنگ انتظارم شد ... چشمانت خیال گفتن رازی را دارد ... که لبهایت طفره میروند ... شاید راز رفتن است و جدایی ...! شاید هم تنفر ...؟ بگو ... در خلوت یلداییام بگو تا من از دلواپسی، و گورها از تنهایی به درآیند ... پرسه میزنم میان دلتنگیهای خویش... تداعی میکنم خاطرهها را ... عشق را کم و بیش!!! شاید گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتی ... لمس میکنم زندگی ساطور شده را و خود را که در ذرّه ذرّه سلولهایم پیر میشوم ... هنوز بر لبهایت ننشسته ... نوشیدیام و من کیش شدم ... و تو مبهوت و مات !!! هیهات از بازی روزگار ... هیهات!!!
بی آنکه بدانم روزی برایم خاطرهای خواهی شد، به زندگی لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا !!! چهره ژولیدهام را که در آینه میبینم، فکر میکنم که آنقدر با خودم صمیمی شدهام که بگویم مرگ بر اعتماد ... مرگ بر باور ...!
طعنههای عقربگونهات هم عشق را از چشمم نینداخت ... تنها به من آموخت عشق باید الهی باشد و بس.....!!!
گاهی اوقات خود را گم میکنم... مثل حالا !! ... اما صدایی انگشت به دهان میگوید: ببخشید،... شما را قبلاً جایی ندیدهام ؟!
اما نمیدانم مگر سواد ندارید؟ ... روی پیشانی من که نوشته شده صاحب این عکس ماهها قبل مرده است .....!!
شاید تو هم مسافری عجول بودی که نخوانده رفتی، یا من راوی بی تجربه آخرین قصه که بدون هیچ صدایی، با خیالی که دیگر رنگ نداشت روی خودم خط کشیدم .... آری روی خود خط کشیدم ... من مردهام ... گریه بیفایده است... گریه مکن ... مهربان باش،... فقط مهربان!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:1  توسط امین
|
عشق فراموش شد
رفت و تو دل آدم ها خاموش شد
دیگر اثری از محبت نیست
دنیا تیره گشت و غم فراوان شد
خوشبختی دیده نمی شود در نگاه مردم
مهربانی پر کشید و تو آسمان ها گم شد
آخر لذت هوس شد
فرشته عشق مرد
خدا عصبی شد
عشق فراموش شد
زندگی غم به خود گرفت و خاموش شد
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:53  توسط امین
|
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمين راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.
ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:27  توسط امین
|
از ستاره ی مجنون :
دیرگاهیست که در نگاهت ستاره ای چشمک نمی زند
و پر شده ای از آغوشی که برای غرق شدن در او ، دیگر عمقی ندارد
بوی تکرار می دهد این لبخند مانده بر چهره ات
با لبانی که بی اشتیاق ، دچار بوسیدن اند
گرما زده می شوم از این تابستان چهار فصل دستانت
و حلاوت سخنت عجیب دلم را می زند
روزگاریست که دیگر این با تو بودن ها خاطره ساز نمی شوند
با دلی نگران و چشمی بر آسمان زمزمه می کنم بر لب:
"مباد روزی که عشق عادت شود"
شبیه دوستی شده ایم پس از این همه عشق
در برهوت نگاهت می خوانم که امروز همان روز مباداست!
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:14  توسط ستاره مجنون
|
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاک
اينک محل سكونت؟
زمين خاک
آن چيست بر گردن نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند كه همسايه خدا،اينک به قدر سايه بختم به روی خاک
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاک ، قابيل خشمناک ، هابيل زير خاک
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينک فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبک كه پرم در هوای دوست
نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاک
جنست ؟
نيمی مرا ز خاک ، نيمی دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكی تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يک سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حوای آشنا
ترسيده ای؟
كمی
ز چه؟
كه شوم اسير خاک
آيا كسی به ملا قاتت آمده؟
بلی
كه؟
گاهی فقط خدا
داری گلايه ای؟
ديگر گلايه نه؟ ولی
ولی چه ؟
حكمی چنين آن هم يک گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟
زياد
برای كه؟
تنها خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
بلی
چه كسی ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 2:34  توسط امین
|
صداي سياه زاغ وُ
جيغِ جماعتي جغد
و اعصاب ابري من .
دارم از خودم خالي مي شوم
تف به سفره اي كه سيرت نمي سازد
تا در پي ناني كه سجده اش را نابلد مي ماني
رجعتي به هر “رجاله اي” بري.
تف به خطي كه بر پيشاني ام نشست
به گمانم سرنوشت تو را نيز
ازين پيشاني تراشيده باشند
ـ نه آقا اين جار آن جماعت “سامي” ست
كه بويي از باران و آهي از آيينه در بساط نداشتند
و بر بام باور ما خانه به خنجر ساختند
من تمام خودم را در دست هايم مي كارم
فرداها به انگشتانم مي رويند
و كوچه دوباره بوي نان و نوازش مي گيرد
تنها حوصله مي خواهد
حوصله
برو كتاب هايت را ورق بزن .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:36  توسط محسن
|
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد كه از پلههای اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:33  توسط محسن
|
نگفتمت مگر !
هزار شب
شعر نوشتم و شاعر نشدم
اما نشان ردِ پاي ِ سبزت
در كوچه باغ ِ بلوغ ِ رؤيا
هزار شب شاعرم كرد !
نگفتمت ؟...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:36  توسط محسن
|
نه تو ، نه من ، نه هيچكس
قيمت مرواريد هاي شكسته ي چشم دخترك آفتاب را نمي داند
و دردي را كه در او
شعله مي كشد
به هنگامي كه چال مي كند
نعش كودكان رؤيايش را
در مقابل بي تفاوتي من
بي تفاوتي تو
و هيچكس نمي فهمد
معناي بغض لالي را
كه فرش كرده ، گستره ي خيالش را
در فاصله ي هزار حوصله ي خونين
پس به داوري چگونه مي نشينيم
فرداهايش را ،
در دريچه ي ديروز و امروزي ،
زرد
و گيسوانش را به باد مي سپاريم
در روزگارتكدي ترانه و تبسم
وقتي كه در هر تار مويش
هزار ترانه ي نهفته ، آواز مي شود .
نه تو ، نه من ، نه هيچكس
آفتاب را
كه رعيت رايگاني ست
احساس نمي كند
و بسياري دختركان آفتاب را .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:34  توسط محسن
|
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
خدا هيچ نگفت.
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
خدا هيچ نگفت.
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:31  توسط محسن
|
ماهی لبخند زد
ماهی کوچک دچار ابی بیکران بود
آرزویش این بود که روزی به دریا برسد و هزار و یک گره آن را باز کند
وچه سخت است وقتیکه ماهی کوچک عاشق شود , عاشق دریای بزرگ!
هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید.
ماهی همیشه و همه جا به دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد
کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان که هرچه در پیش می گشت گم تر می شد و هرچه که می رفت , دورتر.
ماهی می گریست . از دوری و از دلتنگی, ودر اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد
همیشه با خود می گفت :" اینجا سرزمین اشک هاست , اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند, چون هیچ وقت دریا را ندیده اند و فکر می کردند شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است"
ماهی یک عمر گریست و در اشکهای خودش غرق شد و مرد , اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در ان غوطه می خورد .
قصه که به اینجا رسید , آدم گفت: " ماهی در آب بود و نمی دانست , شاید آدمی هم با خداست و نمی داند. شاید آن روز که عمری از آن دم زدیم تنها یک اشتباه بود"
آن وقت آدم لبخند زد , خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم برپا شد... .
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:49  توسط ستاره مجنون
|
گر خواهی دنيا در كف اقبال تو باشد خواهان كسی باش كه خواهان تو باشد
ميان رفتن و ماندن دلم نشسته به ترديد . بخوان مرا كه هميشه دراوج شور بمانم
تو مثل راز بهاری ومن رنگ زمستانم جگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم
روزی پرسیدمش با بی قراری بغیر از من کسی را دوست داری از خجالت
دو چشمش بر هم افتاد میان گریه هایش گفت آری
چه شب است يارب امشب كه دگر سحر ندارد من و باز آن دعاها كه يكی اثر ندارد.
عاشقت گشتم/ گفتی عاشقان ديوانه اند/ عاقبت عاشق شدی/ ديدی تو هم ديوانه ای
کاش می دانستم چیست ؟آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
نمیخوام که بگم دوستت دارم می خوام بدونی که دوستت دارم.
تو را دوست می دارم كمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم و به تو احتياج دارم
زندگی يعنی به تمنای نگاهی مردن
من وضو با نفس خيال تو می گيرم و به شوق فردا كه تو را خواهم ديد چشم به راه می مانم
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2:21  توسط امین
|
خدا گفت :ليلی يک ماجراست ، ماجرايی آكنده از من .
ماجرايی كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يک اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلی هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلی را بسازد .
خدا گفت : ليلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگی ست . خيالی ست خوش .
خدا گفت : ليلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلی جستجوست . ليلی نرسيدن است و بخشيدن
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .
خدا گفت : ليلی سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلی های زود . ليلی های ساده اينجايی .
ليلی های نزديک لحظه ای .
خدا گفت : ليلی زندگی است . زيستنی از نوعی ديگر .
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و می دانست كه ليلی تا ابد طول می كشد ليلی گريه کرد
ليلی گفت : امانتی ات زيادی داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گيری ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس می گيرم .
ليلی گفت : كاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می كرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .
ليلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می ميری
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادی غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض می كنی ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشک است . اشک درياست ؛
دريا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پايانی از اين قشنگتر بلدی ؟
ليلی گريه كرد . ليلی تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسی می تواند زمين را گرم كند ، ليلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . ليلی شعله را توی سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلی خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا می كرد .
ليلی می ترسيد . می ترسيد آتش اش تمام شود . ليلی چيزی از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلی شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:4  توسط امین
|